هو الودود
همدلي، مقدم بر همفكريست
بالاخره چهارده خرداد پايان يافت و وبلاگ ِ موج، بنا بر قراري كه داشتيم، پس از اين، يادداشت ِ جديدي در خود جاي نميدهد. براي اينكه تمام مطالب در وبلاگ قرار بگيرد، زحمتهاي فراواني كشيده شد و اين همه، به همت و نيت ِ مخلصانهي جمعي چند نفره بود كه مستقل و متّقي، هر روز بخشي از زمانشان را به اين كار اختصاص دادند.
جمعي شكل گرفته از برادران و خواهران ِ مسلمان ِ انقلابي كه خود را شاگردان ِ معنوي روح الله و سربازان ِ خلف ِ بر حقش، سيد علي خامنهاي ميدانند. خويش را شاگردان ِ مكتب ِ شيعه و قلم بر دوشان ِ عرصهي فرهنگ ميشمارند و نيت ِ آن دارند تا سهمي، هر چند خُرد، در خادمي ِ به امّت ِ مسلمان داشته باشند. حاصل نيز، رضايتبخش است و اميددهنده به جريان ِ انقلاب و نيروهاي مستقل و متعهد كه به نيت ِ خالصانه و دقت ِ عالمانه، جرياني را رقم زنند كه نور ِ معرفت را در دلها زنده و منوّر نگه دارد و هر روز بر بركات ِ جريان ِ حزب الله بيفزايد.
استقلال ِ جريان ِ حزب الله به نظر، يكي از مهمترين عوامليست كه بايد به آن توجه شود. استقلال ِ از احزاب ِ سياسيئي كه تنها به كسب ِ قدرت ميانديشند. استقلال ِ از شخصيتهاي حقوقيئي كه هدفشان از همكاري با بدنهي نيروهاي حزب الله، گاه در حدّ گزارشدادن ِ كمّي به رؤسايشان خلاصه ميشود و استقلال ِ از جريانهايي كه بيسواد و بيدقت، ميخواهند به هر ضرب و زوري نقشي ايفا كنند و اين نا بلديشان، نتيجهي نامباركي به همراه ميآورد كه امت ِ حزبالله بايد وقت ِ زيادي براي زدودن ِ آن بگذارد.
به نظر، بدنهي حزب الله بايد دست ِ خويش بر زمين بگذارد و خود بلند شود. كسي نيز كمك و ياريئي توانست، بيمنت ارائه نمايد و ياراي ِ حركتها باشد. امت حزب الله، در قالب ِ هر نام و عنواني، زنده به ايثار و حلم است و زنده به تقواي ِ نيروهايش. زنده به اخلاق و علم است و دوري از تحجر و نگاههاي غربزده. اين است كه ميتواند جريان ِ حزب الله را به پيش برد و هر چه در راه سد ميشود را كنار زند.
اين موج نيز خوب پيش رفت و ميرود. يعني چيزي شد كه ميشود با نگاه ِ به آن، بيشتر اميدوار شد. گروهي كه مديريت وبلاگ را بر عهده داشتند، گاه نوشتهها را كه ميخواند، اشك در چشمانش ميجوشيد. گاه دل، قنج ميرفت. گاه روح، پرواز. گاه خود، بيخود.
سخت است اين موج را تمامشده پنداشت و پاياني براي آن فرض گرفت؛ و به واقع نيز اينچنين نيست. تنها اتفاق همان است كه عرض شد كه وبلاگ ِ موج، بنا بر قراري كه داشتيم، يادداشت ِ جديدي در خود جاي نميدهد. خلاصه اينكه، چند نفري كه كار ِ وبلاگ را انجام ميدادند، اين چند روز را زندهگي كردند و از نامبردن از نام ِ برخيشان معذوريم و اصرار بعضيها بر نبردن ِ نامشان، دست را از تشكر ِ از ايشان ميبندد. اجرشان با خود ِ خدا.
حمايت ِ سايتهايي همچون تريبون، وبلاگنيوز و طلبهبلاگ، كمكرساني ِ فني ِ مسيح، اسماعيل و دكتر حسين در طراحي ِ زيباي ِ قالب، كمكرساني فني آذرباد در طراحي مثلثهاي حمايتي، پشتيباني نسيم حيات، هابيل و برخي ديگر كه از ذكر نامشان معذوريم، همراهي ِ دوستان ِ فعال ِ وب، همه و همه در شكلگرفتن اين موج، بيشك تاثيرگذار بوده است.
نامهربانيئي نيز در تاسيس ِ وبلاگي غير از اين وبلاگ، براي موج رخ داد كه موازيكاري بود و آن را به حساب ِ بيتجربگي و نابلدي ميگذاريم و اميدواريم در ديگر موارد رخ ندهد. حركتهاي مسقل، گاه از جانب ِ برخي جريانها و اشخاص، سعي در تصاحب شده و مورد ِ سوء استفاده قرار گرفتهاند و اين، امر ِ تازهاي نيست و به همين دليل، تعجببرانگيز نبوده است.
اين وبلاگ نيز، ماندگار خواهد ماند و يادگاريايست از همدلي ِ فعالان ِ وب. باز براي خواندن ِ در بارهي امام، به اينجا سر بزنيد.
يا حق
سلام
خدا رو شکر به خاطر مادر که کم نگذاشته از تعريف تجربه هاي سالهاي جواني خودش و سالهاي تولد انقلاب و تا به امروز رسيدنش...
لا به لاي خاطره هاي مادر دنبال خاطراتش از امام (ره) مي گشتم براي پيوستن به موج 14 خرداد... از بين خاطرات خود روزهاي انقلاب و خاطرات سالهاي بعد انقلاب و خاطرات تلخ 68 ... روزهاي رحلت امام (ره) که اينجانب زير يک ماهه بودم و شدم مانع شرکت مادر در تشييع پيکر امام (ره) و همه اينها... بيشترين تصويري که توي ذهنم بود تصوير خاطره ي ديدار مادر بود با امام (ره) ... که هر بار تصوير امام (ره) روي صفحه ي تلويزيون آمد نشد مادر نگويد: "عجيب روزي بود... عجيب ديداري.... عجيب نگاهي داشت امام (ره). همه را ميديد اما انگار نگاهش به هيچ کس نبود... محو نگاهش بوديم . ديدار که تمام شد ما به خودمان آمديم...کجا بوديم و چه کسي را ديديم و ... "
حالا بگير از اين که گذشت و حالا که نيست نميدانم فهميديم؟ نفهميديم؟ چه کسي رفت... تا برسي به اينکه عجيب نگاهي داشت ...
عجيب نگاهي داشت و چه ديد و چه بر او گذشت... عجيب نگاهش، چه ها مي بيند و ...
از آنچه بر آقا سيد علي اش گذشت و گذرانديم تا آنچه از عزيزانش ديد و ديديم از آن سال تا اين سال تا سال قبل و ...
فداي نگاهت آقا ، شرمنده ايم...

شادي روح امام (ره) و سلامتي و طول عمر امام خامنه اي صلوات


اما خاطره ام از امام ، حسرتی است کودکانه که هنوز
بر دلم مانده است
حسرت خوردن به حال پسرکی که در عکس روی طاقچه ،
صورت اش را نزدیک برده بود تا امام را ببوسد ! و نه حسرت
آن بوسه را ، که حسرت دیدن بلخند و نگاه مهربان امام را
...
امام برایم پدربزرگ مهربان و دوست داشتنی ای بود ،
که نمی توانستم از نزدیک ببینم اش
چشم می دوختم به صفحه ی کوچک
تلویزیون قرمز رنگ خانه با آن تصاویر سیاه و سفیدش ، تا ببینم بچه هایی را
که بعد از سخنرانی های امام از بالکن بالا می رفتند و امام
دستی مهربانانه بر سرشان می کشید ...
و چقدر تلخ و گزنده هنوز در جانم
مانده ، خاطره ی آن روز صبح را و صدای مدوام قران خواندن رادیو را و بی
تابی مادر همیشه آرام و صبور را وصدای به گریه بلند شده اش را ...
صدایی
که دیگر در عزای هیچ عزیزی حتی نشنیدم ...
و این جمله ی بریده بریده را
در جواب سوال و ترس و تعجب من : امام مرده است
ترس
با بغض ام فرو ریخت و من زیر پتو و دور از چشم های گریان همه ، مدت ها برای
از دست دادن "باباجونم " اشک ریختم .آن روز و روزهای دیگر ، پای همان
تلویزون کوچک ، همراه مردمی که در تهران از شدت غم و بر سر و سینه می زدند
و با آن جمله ای که از مجری یادم مانده است با اشک هایش : ما تا قیام
قیامت سیاه پوشیم ...
و دیگر تصاویر مبهم خردادی که ۵/۴ ساله بودم ...
.
حرف
خوبی می زد معلم مان در مورد از دست دادن پدرش .می گفت آن موقع کوچک بودم و
کمتر درد نداشتن اش و از دست دادن اش را حس می کردم .اما هر سال که گذشت ،
غم ام بزرگ تر شد و دردم عمیق تر
و حال ام این گونه است ...هر سال درد
ندیدن و نداشتن امام بیشتر بر دلم سنگینی می کند ...
اما خوشحالم که دیدن نایب اش" امام خامنه ای " که در خلق و فکر و راه و روش جا پای امام خمینی (رض) می گذاردمرهمی است بر آن درد ...
.
خوب است که من هم قطره ای شدم در دریای بزرگ موج وبلاگی 14 خرداد
خوشحال شدم وقتی دیدم که دوستانم (هبوط- آب یعنی ماهی) مرا هم دعوت کرده اند برای نوشتن
هیچ وقت به ذهنم هم نمی آمد که روزی از امام بنویسم ...
چقدر این روزها خوب است ، دردانگی ، روح ِ خدا ...
(اینجا) قرار است خاطره ای از امام بنویسیم .
اما دیده ای که ندیده جمال ِ رویش را ، و گوشی که نشنیده زمزمه های روحانیش را چه کند ؟!
از دیده ی آنان که دیده اند و چشیده اند تو را می نویسم .

همیشه این روزها که می رسد باز مادرم شروع می کند به گفتن ِ خاطراتش و آن خواب ِ تلخ ...
و من مدام خودم را در لحظه لحظه ی آن روزها تصور می کنم
و گاه از شدت شوق بغضی امانم را می بُرد ...
.
.
دعوت شده بودیم ، جمعی خصوصی به جماران ؛
برای این روزها لحظه شماری می کردم ، یکی از آرزوهای دست نیافتنی ام گشته بود .
همیشه با خودم فکر می کردم اگر امام را از نزدیک ببینم چه بگویم ، چه بخواهم ...
لحظه ی موعود فرا رسید :
ضربان قلبم به تپش افتاده بود ، از ذوق مدام می خندیدم ، چشمانم را می بستم و تصور می کردم
لبخندی بر لبم نقش می بست ...
وارد اتاق که شدیم زیر لب با خودم تکرار می کردم حرفهایی را که باید به امام بگویم .
آماده بودم ، آماده ی آماده ...
لحظه ها کند و کسل کننده می گذشت ،
صدای تیک تاک ثانیه ها تو مغزم فرو می رفت ،
زمان آزارم می داد و اشتیاقم را نمی فهمید ...
صدای صلوات جمع مرا به خود آورد .
امام آمد ...
.
.
دیگر صدای تیک تاک ساعت نمی آمد انگار زمان هم مبهوت ِ حضور ِ او شده بود ،
اما صدای بلند ِ ضربان ِ قلبم ، این بار به جای عقربه های ساعت می شمرد ...
تمام ِ مدتی که امام حرف می زد محو بودم انگار از این عالم کنده شده بودم ،
هیچ کس را نمی دیدم جز او ...
.
.
صدایی مزاحم دوباره در گوشم پیچید ،
تیک تاک ِ ساعت ...
لحظات ِ آخر بود ، لحظه های پایانی ِ دعا .
جمعیت بسوی امام رفتند تا دستان امام را ببوسند
و
ببویند دستانش را تا فراموش نکنند روزی با این دست ها بیعت کرده اند .
نوبت به من که رسید تمام حرفهایم در دهانم خشکید
حتی توان ِ گفتن یک سلام ِ ساده را هم نداشتم
انگار که از ازل قدرت تکلم را از من گرفته باشند .
فقط محو امام بودم از آن نزدیکی ،
ابهت و عظمت امام تمام وجودم را تسخیر کرده بود .
بغضی عجیب راه ِ گلویم را بسته بود ...
و هنوز که هنوز است هر وقت آن زمان ها را مرور می کنم آن بغض ِ آشنا به سراغم می آید ...
آن روز گذشت و من ماندم و تمنای یک دیدار ِ دیگر .
.
.
بخاطر ماموریت کاری پدرت مجبور شدیم کشور را ترک کنیم ،
هیچ چیز به اندازه ی دوری ِ امام آزارمان نمی داد .
لحظه شماری می کردیم برای پایان ِ سال و بازگشت ِ دوباره ...
.
.
از خواب پریدم ، گریه امانم را بریده بود .
هرچه پدرت اصرار کرد بگویم چه شده و چه دیدم در خواب ، طفره رفتم .
گفتم کابوسی بود پریشان ...
دوباره چشمانم را به آرامی روی ِ هم گذاشتم خواب را جلوی چشمانم تصویر کردم :
امام در یک تابوت ِ شیشه ای در ارتفاعی بلند ،
با چشمانی بسته ،
آنطرف تر سیل ِ جمعیتی مشکی پوش که بر سر می زدند و جان می دادند ...
.
.
بالاخره ماموریتمان به پایان رسید و عازم تهران شدیم .
تو را باردار بودم .
خوشحال از اینکه بالاخره برگشتیم .
هنوز دو - سه ماهی نگذشته بود از آمدنمان که زمزمه های بیماری ِ امام همه جا پیچید ،
کارمان شده بود فقط دعا ، روز و شب ...
همه جا حرف ِ امام بود ، همه جا اشک و گریه ...
اما بالاخره ...
پس از سه سال
دوباره آن خواب را مرور می کردم جلوی چشمانم ،
با این تفاوت که این بار دیگر نمی توانم خودم را دوباره به خواب بزنم .
امام رفت ...
از شهر بیاند نیامدند .ما بی خبر با
دلهره امتحان منتظر موندیم .تا خبر اوردند که مدرسه به خاطر رحلت امام
خمینی تعطیله !راستش رو بگم ! ما ته دلمون گفتیم اخ جون .می ریم فوتبال
(اون روزها عشق فوتیبال تازه تو دلمون راه افتاده بود .یادش بخیر انقدر
عاشق فوتبال بودیم ودلمون می خواست تیممون یه توپ چهل تیکه و یکدست لباس
ورزشی داشته باشیم که یکی از بچه هارفته بود سر جیب باباش و بی اجازه پول
برداشته بود و رفته ۵ دست لباس ورزشی و یه توپ فوتبال خریده بود .بعدها
صداش در اومد )
روستای ما مانند ایران ۵۷ انقلاب کرده بود البته علیه خان و بیرون کردن خان وهواداراش و حتی خانه اش را خراب کرده بودند (که دیگه برنگرده).
گرچه بیشتر روزهای بعد رحلت امام من دنبال توپ وفوتبال از صبح تا شب بودم ولی هنوز تصاویر تلویزیون را یادم هست.انچه که از ان روزها در خاطرم مانده فضای روستا بودکه سرتاسر دیوارهای روستا سیاه پوش بود مثل عاشورا (اتفاقی که بعدا هیچ وقت برای هیچ یک از مراجع تقلید اتفاق نیافتاد و حتی قبلا هم روی نداده بود).هرشب یک هیئت و یک حسینیه بانی عزاداری می شدند تا یک هفته این مراسم بود. بابا بزگ مادری من یک عکس بزرگ قاب شده امام خمینی را در سال ۶۱ در ازای فروختن گوساله اش به قیمت ۱۵۰۰۰ تومان جهت کمک به جبهه ها خریده بود وتو طاقچه خونه اش بود .یادم میاد که تو همه مراسم همون قاب عکسبا یک روبان سیاه در صدر همه مراسم بود ..قاب عکسی که الان تو خانه بابابزرگم هنوز هست .
براتون باید جالب باشه اولین فیلم مستند مراسم عزاداری برای امام خمینی در روستا ها از صدا وسیما پخش شد از روستای ما بود .این فیلم در روز چهلم امام از تلویزیون پخش شد وما هم موقع دیدن وهم هنگام ضبط فیلم حسابی دوق کرده بودیم .مخصوصا من که هنگام ضبط مستند تمام حواسم به فیلمبردار و صدابردار و نورپرداز بود .خیلی دلم میخواهد بدانم کارگرداننش کی بود؟
پی نوشت :
۱:شاید بگویید این نوشته برخلاف تمام نوشته هایی که در موج ِ وبلاگیای که به مناسبت ۱۴ خرداد شاید فاقد محتوای سیاسی و فکری باشد ولی به نظر من وقتی خاطره ای را از یک واقعه تاریخی نقل می کنیم باید انچهی دیده بودیم ودرک کردیم را عینا بدون دخل وتصرف روایت کنیم .
۲:سه -چهار سال بعد فکر کنم در هنگام رفتن به زیارت امام رضا (ع) در توقف کوتاهمون درتهران هنگام غروب رفتیم حرم امام .یادم میاد شب پنج شنبه بود .چون آن شب حاج احمد خمینی اومد نماز مغرب و عشا رو خوند .من صف دوم بود به وضوح چهره اش رو می دیدم .شکسته بود و غمگین .
نوشتن از کسی که دوران مشترک حضور من و او در این دنیا، زیاد نبوده است و
حتی همان زمان کم هم در دوران کودکی من بوده است، کار سادهای نیست. در
واقع نمیتوانم راجع به تجربیات مستقیم خودم بنویسم بلکه بیشتر تجربیات غیر
مستقیم و شنیدهها و آنچه از ایشان به یادگار مانده است، ابزار شناخت
بودهاند و لاجرم نوشته من باید به عنوان یکی از تابعین دیده شود. اما به
هر حال مینویسم چرا که بسیاری از دوستان دیگرم هم که در موج وبلاگی ۱۴ خرداد ۸۹ شرکت
کردهاند جزء تابعین هستند!
شناختی که من از امام خمینی دارم و داشتهام با توجه به سن و دریافتهای من
تغییر کرده است. از این رو این مطلب را با عنوان امامی که من شناختم و
اکنون میشناسم، نامگذاری میکنم.
یکم. برخوردهای اولیه
نخستین برخورد من با آیت الله خمینی یا لقبی که بعدها ایشان را نامیدم،
امام خمینی به سالهای نخست کودکی بر میگردد. سالهایی که هر روز صبح سر
صف برای سلامتی عمر ایشان و وصل شدن «نهضت خمینی» به انقلاب مهدی دعا
میکردیم. در ذهنم پیرمردی شکل گرفته بود که در جایی دست نیافتنی به اسم
جماران زندگی میکند.
گاهی اوقات یکی از معلمهایمان خاطرهای از ایشان تعریف میکرد و این در
حالی بود که هنوز درس رسمیای درباره نامه به امام خمینی و نصیحت کردن
ایشان در کتابهای درسی وجود نداشت. شاید سالهای آخر دبستان بود که این
درس اضافه شد اما باز هم به من نرسید.
مهمترین برخورد من در این دوران، خاطره من از فوت ایشان بود که در جای
دیگری به تفصیل نوشتهام. خاطرهام از شب هفت ایشان که با پدرم چندین
کیلومتر پیاده رفتیم و من فقط هشت سال داشتم و بعد در حالی که روی پا بند
نبودم، به قم برگشتم هم در ادامه همین برخوردهای اولیه و ماجرای فوت و دفن
است. میدان که اینها چیزهای مهمی نیستند و اکثر هم سن و سالهای من چنین
برخوردهایی را تجربه کردهاند.
دوم. کسی که میشد برای تمام کردن بحث از او نقل قول کرد!
بزرگتر شدم، تقریبا کاری با امام خمینی نداشتم. جز اجباری که تمامی اردوهای
به مقصد تهران در بازدید از حرم امام داشتند و ردیف صحیفههای نور که در
کتابخانه پدرم قرار داشت و البته جز خاطرهای محو از زمان مدرسه و دعای
سلامتی امام خمینی که دیگر در صبحگاه عوض شده بود.
اما کشف یک نکته، نگاه من را به امام خمینی متحول کرد! وقتی با کسی بحث
میکردم و کم میآوردم یا میخواستم طرف مقابل بی قید و شرط حرفهای من را
قبول کند، یک جمله از امام خمینی کافی بود تا بحث تمام شود!
یادم نمی رود بحثی را که بر سر حرام بودن یا حلال بودن شطرنج با مدیران
مجتمع هدایت ـ که در آن سال اول و دوم دبیرستان را گذراندم ـ داشتم. در
نهایت این بحث چند جلسهای با نقل قولی از امام که مخالفان حلیت شطرنج را
مشتی آخوند متحجر میخواند، تمام شد که البته برای مدیران آن مجتمع بسیار
گران تمام شد!
گاهی اوقات خودم هم به جملاتی که از امام نقل میشد، ایراد وارد میکردم
اما به هر حال برای همه پذیرفته شده بود که جملات ایشان تمام کننده است.
سوم. مرجعی که در مقابل برخی روحانیون قرار گرفته بود!
دوران دبیرستان من با رشد مطبوعات و بحث جامعه مدنی و از همه مهمتر حصر
دوباره آیت الله منتظری همراه بود. سوم دبیرستان بودم که ماجرای سخترانی
معروف به ۱۳ رجب ایشان اتفاق افتاد و ما را هم از مدرسه برای راهپیمایی
علیه ایشان بردند، تا حرم رفتیم و صحبتهای آیت الله جوادی آملی را شنیدیم.
در حین این صحبتها یکی از دوستانم آمد و گفت که بچهها جلوی خانه منتظری
شلوغ است. به سرعت دویدیم و به آنجا رفتیم و ماجرای حمله به حسینیه ایشان
را از نزدیک دیدم.
این ماجراها باعث شد که درباره دیگر روحانیونی که احیانا با امام خمینی
مخالف بودند دست به تحقیق بزنم و متوجه شدم که طیفی وجود دارد که مخالف
امام خمینی است. آن روزها دوران روحانیون محصور بود و یادم می آید بی.بی.سی
نیز برنامه ای با این موضوع پخش کرده بود که در دبیرستان و دانشگاه دست به
دست می چرخید.
چهارم. رهبری که حکومت کردن را به اطرافیان خود سپرده بود
همین حوالی بود که کتاب خاطرات آقای هاشمی منتشر شد. این کتاب که در آن نقش
آقای هاشمی بسیار پر رنگ شده است، به من این دیدگاه را الغاء کرد که در
واقع امام در سه یا چهار سال آخر زندگی شان حکومت را به دیگران سپرده بودند
و خودشان استراحت میکردند.
هنوز هم از ماجراهای سالهای آخر زندگی ایشان به درستی اطلاع ندارم و
نمیدانم واقعا خود ایشان تصمیم میگرفتند یا اینکه اطرافیان ایشان در
تصمیمگیری بیشتر موثر بودند. شاید در آینده این مشخص شود.
پنجم. سقوط یک شخصیت از جایگاه اسطورهای اش به جایگاه یک رهبر
معمولی
اینکه دقیقا چه زمانی امام خمینی برای من از جایگاه یک شخصیت اسطورهای
سقوط کرد و به سطح یک رهبر معمولی که درایت و قدرت رهبری خوبی داشته است،
رسید، واقعا مشخص نیست. همین را میتوانم بگویم که ناگهان متوجه شدم افکار و
سخنان امام خمینی دیگر برایم الزام آور نیستند و میتوانم درباره درستی و
نادرستی آنها تردید کنم. شاید این همان جنگ نرمی باشد که از آن سخن
میگویند و من هم قربانی جنگ نرم شده باشم!
اما به یقین اطلاع از عملکرد ایشان در دوران زعامتشان، نقش اصلی را داشته
است. ماجرای اجبار کردن مقام معظم رهبری در پذیرش نخست وزیری آقای میرحسین
موسوی و امتناع از حکم کردن، یکی از این موارد تاثیرگذار بود. ماجرای دیگر
موثر هم حکم به اعدام آن دسته از هوادران مجاهدین خلق (منافقین) بود که در
زندان بودند که نحوه اجرای آن را عقل حقوق خوانده من هنوز هم نمیپذیرد.
در نهایت باید بگویم هم اکنون در باور من امام خمینی، در جایگاه یک رهبر قابل احترام، سیاستمدار با درایت و روحانی مومن به احکام اسلام قرار دارد که نظریات مختلفی در مباحث مختلف شرعی، سیاسی و عقلی ابراز کرده است اما این نظرات هیچ یک واجب الاطاعه و لازم الاجرا نیستند مگر اینکه با معیارهای عقل و شرع سنجیده شوند. روحش شاد و راهش پر رهرو.
راستی من این پست را به به دعوت محمد صالح مفتاح از وبلاگ آذرباد نوشتهام و فکر کنم دیگر مهلت دعوت کردن هم تمام شده است!
وقتي آن روزنامهنگار مصري ميگويد: زمانيکه امام فوت شد، انگار يتيم شدم! ؛
وقتي دکتر حدادعادل ميگويد: دارايي امام بعد از رهبري کمتر از قبل رهبريشان بود! ؛وقتي حسين ميگويد: امام براي رسيدن به انديشههايش مبارزهها کرده است، حتي عدهاي در قم او را به خاطر عقايد فلسفياش کافر ميخواندهاند، اما بعدها همان عقايد را چاپ کردند و به عنوان اصول فلسفي تدريس کردند! ؛
وقتي مراسم پخش زندهي حرم مطهر امام در سالروز رحلتش را ميبينم! ؛
وقتي سخنان رهبر ِ عزيزتر از جانم را در مورد انديشهها و شخصيت
امام ميشنوم! ؛
وقتي سخنان دکتر احمدينژاد، رئيسجمهور محبوبم را در
مورد امام ميشنوم! ؛
وقتي گريهي مادربزرگم را هنوز بعد از گذشت 21 سال! در سوگ امام
ميبينم! ؛
وقتي چشمان پر از اشک پدرم، در هنگام صحبت درمورد امام را
ميبينم! ؛
وقتي جمعيت پياده و سوارهي شرکت کننده در مراسم سالروز رحلت امام را ميبينم! ؛
وقتي نفرت مردم کشورم از دولت امريکا را ميبينم!؛
وقتي ذلت
اسرائيل را ميبينم! ؛
وقتي قدرت کشورم را در برابر همهي دشمنانش ميبينم! ؛
يا اصلا چرا راه ِ دور بروم؟! وقتي جاي جاي ِکشورم را ميبينم! ؛
در
و ديوار شهرم را، حتي سيمکشيهاي برق روستاها را !!!
وقتي خرابي عراق را بعد از حکومت امريکا در کشورشان را ميبينم!
وقتي....
ميفهمم، امام خميني خيلي بزرگ است. خيلي بيشتر از آنچه که تصورش را ميکنيم. محبوب است. عزيز است، به وسعت تمام ِ دنيا! مرد است، يک مردِِ واقعي!!
اما امروز من به جاي موسي، هارونش را دارم. به جاي پيامبر (ص) علي (ع)اش را دارم! نکند او را نيز بعد از رفتنش عزيز بدارم! خدا نکند....
پ.ن: هرچه کردم نشد زودتر قلم بزنم، براي اينجا.
از
دوستاني که مرا دعوت کرده بودند، به خاطر تأخيرم عذرخواهي ميکنم.

اگر موسی نیست هارون ِموسی هست
اگرامام نیست سید علی بن روح الله هست
اگر مهدی نیست نایبش هست
بیست ویک سال است که رفته ای ...عصر 14خرداد است دقایق نفس گیر و تلخ ...درحالیکه گلویمان هنوز خیس ماتم است ...اما دلمان همچنان گرم است به خورشید خامنه
مگر می توان فراموش کرد گردنه های پرپیچ وخم مسیر انقلاب را که اگر نبود سیاست و کیاست و رهبری ِ رهبری چاره ای جز سقوط نداشتیم
مگر می شود فراموش کرد روزهای مه آلود پراز فتنه را که زانوانمان می لرزید اگر نبود عصای علمدار خامنه ای
به فتنه ها بگویید هجوم بیاورند ... به صفین بگویید تکرار شود ... به طلحه و زبیرها بگویید هزار بار دیگر متولد شوند ... خیالی نیست
که حافظ در وصف ما سرود :"چون تورا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور"
تا چشمان تیز بین سید علی هست مانیاز به هیچ دیده بان دیگری نداریم
تا او نوح بن روح الله است از هیچ طوفان و ناوگان و مرکاوایی ترس نداریم
اماماراه روشنی که تودرآن تاریکی با سرانگشتان خود گشودی هنوز راه بر است برایمان... آن راه روشن نوری جزپشتیبانی ولایت فقیه نبود
ما دوشادوش ... دست در دست هم ... نحن عمار گویان پشت رهبری تا پایان خط ایستاده ایم
پایان خط جایی ست که پرچم مقدس را با دستان خامنه ای به صاحب اصلی اش تحویل دهیم
ما تا تحقق این آرمان بزرگ از پای نمی نشینیم ... شهید می شویم اما خسته نمی شویم
کار و همت را مضاعف می کنیم ... که ایمان داریم ولینصرن الله من ینصره ان الله لقوی عزیز
اماما با دلی آرام با قلبی مطمین با ضمیری امیدوار پر کشیدی ولی بدان 21سال است که:
ما متصل به نام خدا ایستاده ایم
چون سرو سرفراز ورها ایستاده ایم
مابا صفیر چلچله بیعت نموده ایم
آتش شود زمین وهوا ایستاده ایم
قربانیان مسلخ عشقیم و منتظر
در وعده گاه سرخ منا ایستاده ایم
درشعر پایداری رندان پایدار
این است رمز حادثه : ما ایستاده ایم
اماما دلت ارام قلبت مطمین ضمیرت امیدوار که ما تا آخر ایستاده ایم تا ظهور
از وبلاگ رو به صبح

پ.ن: به عشق امام و رهبرم دوست داشتم اسمم در جرگه کسانی که برای حضرت امام مطلب زده اند شمرده شوم. و پیوستم به یک جنبش وبلاگی مبارک:
از وبلاگ راهی به دریا